|
|
|
|
|
روزمرگی، روزمرگی، روزمرگی... به سبب جولان روزمرگی است که هیچ سالی، حال پلشتمان مبدل به احسن الحال نمی شود و وجود بی ثمرمان از نفحات الهی بهره نمی برد و فکر درمانده مان معطوف آنچه شایسته تفکر است نمی شود و دستهای مفلوکمان به ضریح محبت و معرفت چنگ نمی زنند و پاهای افلیجمان قلمروهای ناب را فتح نمی کنند و چشم های بسته مان افقهای روشن را تاب دیدن ندارند و گوشهای گرفته مان ندای محتاج لبیکی را عزم شنیدن ندارند (منادیا ینادی للایمان) و قلب یخ زده مان را هیچ بهانه ای به تپش وانمی دارد و خیال سرگردانمان اوهام مسخ کننده را تنها نمی گذارد روزمرگی هایمان در حالی جان می گیرند که دغدغه ها، اصول و آرمانهایمان لگدمال هوسها و طمع ها و غفلتهایمان می شوند. نمیدانم تا کی باید در پناه روزمرگی شاهد مرگ روزها و لحظات مان باشیم. روزها و لحظاتی که می توانند آنقدر بار بگیرند که در 24 ساعت نگنجند و آنقدر پرثمر شوند که برکت 365 روز را 24 ساعته دارا باشند. ولی آنقدر پژمرده اند که تاب جای دادن یک نفس الهی را در خود ندارند. آنقدر نحیف شده اند که توان دستگیری دردمند را در سمند آمال دنیوی حبس کرده اند. نمی دانم تا کی باید افسوس ندانم کاریها و اهمالکاریها و کم کاریها و غفلتهایمان را بخوریم و در رثای دغدغه هایمان پستهای ادبی غمناک بنویسیم و بعد هم هی به نظرات سرک بکشیم و هی غلطهای اضافی مان را بیفزاییم. کاش روزی برسد که دست از سر روزمرگی هایمان برداریم و در رثایشان پستهای طربناک بنویسیم... به امید آن روز... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:0 توسط زهرا عباسی
|
|
||
|
|
|
|
|
چهره سبزوار عوض شده. بازار خرید عید داغ است و بازار تبلیغات نامزدها از آن داغ تر. چرا که از دماغ بعضی ها آتش بیرون می زند. آتش حرص و طمع، آتش پول پرستی و شهرت، آتش دنیاطلبی و آخرت سوزی، آتش نفاق و دو رویی، آتش دوز و کلک. کاش دریای خداجویی و ولایتمداری و اخلاق محوری و بصیرت بعضی های دیگر این آتش را فرو بنشاند. خلاصه امتحان بزرگی است که خدا کند همه مان از آن سربلند بیرون بیاییم. از نامزدها و حامیانشان، مسئولین و اطرافیانشان گرفته تا مردم عادی. نامزد اصلاح طلب و نامزد اصولگرا، مسئول خائن و مسئول خادم، رأی اولی و رأی صدمی ندارد، همه در این آزمون شرکت داده می شوند. نمی توان گفت امتحان چه کسانی سخت تر است ولی به اعتقاد من آزمایش نامزدها و مسئولین به جهت واقع شدن در موقعیت خطیرتر، پیچیده تر است. *** دلم گرفته از چند جهت. *** این چیزها آدم را دلگیر می کند اما آنچه انسان را دلخون می کند، بلاهت دوستان است. *** یافتن معیار انتخاب کار سختی نیست. رجوع به مبانی نظام و انقلاب و سخنان امام و رهبری را می طلبد. سخنانی که بحمدلله به لطف مسئولین در جای جای شهر نصب شده است و کاش در قلب تک تک مردم و مسئولین و نامزدها ثبت می شد. *** هر کس به طریقی دل ما می شکند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط زهرا عباسی
|
|
||
|
|
|
|
|
پیش نوشت: حیفم اومد در ایام مبارک سالگرد پیروزی انقلاب، چیزی از شهدای انقلاب شهرمون، سبزوار ننویسم. شهید محمدتقی مشکانی در چهار سالگی پدر خود را از دست داد. او مانند قاسم، نوجوان کربلا که شهادت را شیرین تر از عسل توصیف می کرد، عاشق رسیدن به مقام رفیع شهادت بود. به همین جهت برای رسیدن به این هدف مقدس، از کودکی گام در مسیری نهاد که انتهایش حضور بر خوان گسترده الهی و درک مفهوم «عند ربهم یرزقون» بود. زمانی که هم سالان او در کوچه ها به بازیهای کودکانه مشغول بودند او با روحی بزرگ که در قالب کوچکش نمی گنجید، در جلسات مخفیانه مبارزین شرکت می کرد و نیمه شبها به اطاق خلوتی پناه می برد و به سخنان رهبر و زعیم خود گوش جان می سپرد. او امام خمینی (ره) را چون جان شیرین دوست می داشت و با شنیدن نامش سراپا شوق می گردید. با گسترش مبارزات مردمی علیه حکومت جبار پهلوی، آرام و قرار نداشت. نیمه شبها به خیابان می رفت و در و دیوار شهر را با شعار «مرگ بر شاه» و «درود بر خمینی» پر می کرد. وی دانش آموزی کوشا، صبور، قاطع و با دیانت بود. اخلاقی پسندیده و اسلامی داشت. هر روز قبل از خروج از منزل، غسل شهادت می کرد به امید اینکه شاید وصل، حاصل شود. به مادرش می گفت: «مادر! اگر شهید شدم حلالم کن و چون پدر ندارم، دلم می خواهد تو به جای پدرم بر سر مزارم سخنرانی کنی.» بانگ تکبیر شبانه اش از پشت بام، بیدار باشی ابرانگیزاننده بود که خفتگان و غفلت زدگان را نهیب می زد و به جنب و جوش وامی داشت. سرانجام، محمدتقی نوجوان پانزده ساله در آذرماه 1357 مصادف با محرم الحرام، در حالی که برای تظاهرات و شعار نویسی به خیابان رفته بود، مقابل مسجد جامع مورد اصابت گلوله مزدوران پهلوی قرار گرفت و روح بلندش به پرواز درآمد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 15:39 توسط زهرا عباسی
|
|
||
|
|
|
|
|
باز هم به ایام الله دهه فجر و 22 بهمن و سالگرد پیروزی انقلاب نزدیک می شویم و باز هم غبطه جشن های باشکوه گذشته ها را می خورم که به این مناسبت برگزار می شد. جشن هایی که چه دولتی، چه مردمی اش امتیاز شکوه و سادگی و خالصانه بودنشان انسان را جذب می کرد. آنچه که جشن های مدروز امروز با همه زرق و برقشان، از آن ناتوانند و برق شادی را حتی در نگاهمان سبب نمی شوند چه رسد به دلهایمان.
جشن ها و برنامه هایی که رگ انقلابی بودنشان قطع شده و هدف ار برگزار کردنشان صرفاً برگزار کردن است جهت ارائه گزارشکار و حفظ وجهه و فلان و فلان و نه تداعی آن شور و نشاط انقلابی و ساری کردن مبانی و اصول انقلاب. یادم نمی رود 8 سال اول عمرم را که در روستا گذشت. از چند روز مانده به 22 بهمن پایگاه روستا با همکاری مدیر مدرسه و دانش آموزان و مردم، طاق نصرت می زدند و تدارک جشن می دیدند. نمایشهای طنزی اجرا می کردند که در عین بی تکلف بودن، حاوی مضامینی ارزشمند بودند. مسابقات و برنامه هایی که در عین ایجاد حس رقابت، بستر کسب معرفت و شناخت بود. همه اینها بود و یک چیز نبود و آن امکاناتی است که همه نبودنش را بهانه می کنند برای عدم فعالیت مؤثر فرهنگی. یادم نمی رود سالهای پس از آن را تا پایان دوره ابتدایی. از چند روز مانده به 22 بهمن از بچه ها پول جمع می کردیم برای تزئین کلاسها و راهرو و در و دیوار مدرسه به مناسبت دهه پیروزی انقلاب. پخش سرودهای انقلابی از میکروفون مدرسه، برگزاری مسابقات و جشن های مختلف، تشکیل گروههای سرود و نمایش و روزنامه دیواری و... همه به مدد مدیر و ناظم و معلم عاشقانه انجام می شد. آن روزها اگر تقویمی هم در اختیار نمی داشتی، وجد و نشاطی که در چهره مردم روستا موج می زد و آئین بندی و تزئینی که در کوچه و خیابان یا در و دیوار مدرسه نمایان بود تاریخ را نشانت می داد. برنامه های تلویزیون هم حال و هوای خاصی داشت. از نمایشهای عروسکی شاه و بختیار و شاپور گرفته تا پخش سرودها و سریالهای انقلابی. حالا اگر سریالی هم در دهه فجر یا سالروز پیروزی انقلاب پخش می شود حتی از عهده احیای آن شور و حال هم برنمی آید تا چه برسد به انتقال و احیای مفاهیم انقلابی! مقایسه فیلم های دفاع مقدس سالهای دور و فیلم های دفاع مقدس (بهتر بگویم ضد دفاع مقدس) سالهای نزدیک این تفاوت فاحش را نمایان می کند. فیلم های مدرنیزه و دست و رو شسته و شکیل و باکلاسی که انسان را به یاد بادکنکهای رنگارنگ می اندازند که با وجود زیبایی ظاهری حاوی باد هوایند. یعنی حامل پوچی اند و کاش فقط حامل پوچی باشند، گاهی اوقات مخدرند و گاهی اوقات مسموم. البته به اعتقاد من حتی از زیبایی ظاهری هم برخوردار نیستند. اصلاً مگر می شود در قالبهای فانتزی و انتزاعی و تهی مرسوم، مفاهیم و مضامین بزرگی چون انقلاب و دفاع مقدس را جای داد؟ مفاهیمی که از ایمان سرچشمه گرفته و جز با ایمان به آن نمی توان از عهده به تصویر کشیدنش برآمد. رزمندگان سر و رو شسته و ترگل ورگل این سریالها، کوچکترین شباهتی حتی در ظاهر با رزمندگان و مبارزان دفاع مقدس و انقلاب ندارند، چه رسد به اعمال و رفتار و گفتار. رزمندگانی که اصلاً به دل آدم نمی نشینند. مگر با چند دیالوگ شعاری که توسط بازیگر انقلاب ندیده و انقلاب نشنیده و انقلاب نپذیرفته و درد ندیده و درد نچشیده ادا می شود، می توان تأثیرگذار بود و مردم را به آن زمانها برد. همین طور سرودها یا به قول خودشون ترانه هایی که نه حاوی محتوای خاصی هستند و نه قالب زیبایی دارند. مثل سرودهایی که در وصف بسیجی و شهید همت و امام و... با سبک رپ خوانده اند و درعجبم از این کج سلیقگی و از این طرز تفکر زبون که فکر کنیم اگر بسیجی را با نوای رپ تعریف کنیم دوست داشتنی می شود. مشکل کار جای دیگریست برادر من! ایضاً خواهر من! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 7:34 توسط زهرا عباسی
|
|
||
|
|
|
|
|
شنیده بودم «شرف المکان بالمکین» و اینکه اعتبار و تقدس مکانها به انسانهایی است که در آنها زیسته اند. لابد یاد این انسانها نیز موجب تقدس مکانی است که در آنجا یادشان کرده ایم. با این ذهنیت بود که تصمیم گرفتم در و دیوار خانه ام را به عطر یاد و نام سیدالشهداء معطر کنم. اما عطرآگین کردن خانه دلهای غبارگرفته مان برایم اولی بود. آغاز محرم باید برایمان آغاز هجرت باشد تا در عاشورای معهود به کربلای معهود پای نهیم و سر بسپاریم. با این اعتقاد که می شود روضه های خانگی را به گونه ای غیر از روش مرسوم روضه های زنانه (که البته ارزشمند و در خور تحسین اند) نیز برپا کرد، مصمم به برگزاری مراسم عزاداری سیدالشهداء شدم. وقت زیادی برای فکر کردن نداشتم. تنها پنج روز به آغاز محرم مانده بود. برای مراسم پنج روزه، پنج روز فکر کردم و از دوستان مشورت گرفتم. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که در و دیوار خانه باید بوی محرم بگیرد. به دنبال چند طرح تأثیرگذار و چند جمله تأثیرگذارتر عاشورایی بودم. مثلاً طرح «پوسترهای عاشورایی» و جملات شهید آوینی در «فتح خون». اما به علت ضیق وقت موفق به پیاده کردن این ایده نشدم که اگر می شدم نیمی از بار شورآفرینی و شعورافزایی از روی دوش مداح و سخنران برداشته می شد. به هر حال سعی ام این بود که دو بال شور و شعور با هم به حرکت درآیند تا پرواز و عروج عاشورایی امکان پذیر شود. شرکت کنندگان و به تعبیری مخاطبین، همه جوان و نوجوان و اکثر قریب به اتفاق دانشجو بودند. جلسات شامل دو قسمت بود. نیمه اول که به سخنرانی خطیب یا مصیبت خوانی مداح اختصاص داشت و نیمه دوم که به معرفی یک کتاب عاشورایی توسط یکی از دوستان دانشجو می گذشت. البته روز دوم به جای معرفی کتاب، مراسم شعرخوانی عاشورایی داشتیم که شعرهای ناب و زیبایی توسط دوستان قرائت شد. از جمله شعرهای حمیرضا برقعی و سیدحسن دلبری و... معرفی کتاب هم صرفاً معرفی کتاب نبود بلکه نوعی سخنرانی دانشجویی بود که با عنایت به منبعی خاص ایراد می شد. کتابهایی که به آنها پرداخته شد عبارت بود از «در امتداد عاشورا» احسان بابایی، «شرح خطبه منا» و «حسین، عقل سرخ» حسن رحیم پور ازغدی. جمعیتی که می آمدند نسبت به جمعیت روضه های زنانه کمتر بود اما این مسأله ای بود که برایم اهمیت چندانی نداشت. خلاصه این که خداوند توفیق داد و امام حسین(ع) نیز ما را لایق دانست تا مراسمی هرچند مختصر و کوچک برای بزرگ مردان تاریخ اسلام برگزار کنیم. هنوز فرصت نکرده ام در مورد این سبک روضه خوانی از دوستان نظرسنجی کنم اما تاکنون چند نفری که خود نظرشان را منتقل کرده اند، از مفید و جدید بودن جلسات گفته اند. انتها نوشت: نکات برجسته کتاب «در امتداد عاشورا» را در قالب پستی مستقل خواهم آورد، چرا که پرداختن به این کتاب زیبا و جامع در این مقال نمی گنجد.
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 12:8 توسط زهرا عباسی
|
|
||